چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
هوشنگ ابتهاج
Cartoon By : Touka Neyestani

4 comments:
گاه آن آمد و آز آن نیز درگذشت. چند این شب و خاموشی...؟
گاه آن آمد و از آن نیز درگذشت. چند این شب و خاموشی...؟
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم
فر کنم در تایپ شعر اشتباعی رخ داده است. به نظرم درست تر این است که بنویسید:
صد دشت شقلیق خون در چشم دلم دارم
جای چشم و خون باید عوض شوند. با سپاس
خواندیم...بسی پسندیدیم....!1
Post a Comment